جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

59-تصمیم جدی برای سرکلاژ ، امیدم با خداست

اول از همه سلام به روی ماه همتون، بابت این همه تاخیر و اینکه این چند وقت اصلا نتونستم بهتون سر بزنم واقعا شرمندم، تک تک تون با پیغام های محبت آمیز و نگرانیاتون بابت حالم  و دلداریهاتون مثل همیشه یک عالم بهم امید و انرژی مثبت دادین . به خاطر داشتن شماها خیلی خیلی خوشحالم، نمیدونم ک چجوری باید جبران کنم ..... به هر حال از تک تکتون واقعا ممنونم مخصوصا اونهایی که چندین و چند بار جویای حالم بودن .... واقعا خیلی دوستون دارم ، خیلی زیاد ..... از حالم بگم که در حال حاضر شکر خدا خوبم ، هم من خوبم و هم نینی اما توی این چند وقت هممون دچار کلی تغییر و تحول شدیم ، فقط اینو میتونم بگم که با اینکه خیلی پسرمو دوست دارم ، به...
6 ارديبهشت 1392
23402 0 26 ادامه مطلب

58-داستان های خدا(۶)

 خدایا فقط خودت میدانی....   زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست کمی خواروبار به او بدهد. وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی­تواند کار کند، کودکانش هم بی­ غذا مانده­ اند. فروشنده به او بی­ اعتنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند. زن نیازمند باز هم اصرار کرد. فروشنده گفت نسیه نمی­دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می­شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می­خواهد خرید او با من. فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می­دهم! - فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار رو...
6 ارديبهشت 1392

57-شکایت و حال خراب مامانی .....خدایا دارم میمیرم.....

سلام به جوجوی ماه مامان ، نمیتونم مثل مامانای دیگه ازت تعریف کنم و بگم که خیلی ترگل ورگلی و اصلا مامانتو اذیت نمیکنی چون تا توان داری داری پدر مامانی رو در میاری این چند روزه انقدر گریه کردم که وقتی میرم جلوی اینه خودم حس میکنم که ۲ تا خط کنار لبم افتاده ،مثل چین و چروک.... اول از همه باید بگم که عزیزم گل پسری ، واسم خیلی جالب بود که زهره جون از وبلاگ پزشک خانواده اولین نفری بود یا اولین مامایی بود که جنسیتت رو همون هفته های اول تشخیص داد!!!کلی هم تاکید داشت هر دفه! بهت میگه رستم کوچولو!!! هر دفه این رو میگه من میخوام از ترس و لرز بمیرم! (اما به روم نمیارم که زهره جون نگه مامانی نازک نارنجیه!) توروخدا هرچی میخای باش ب...
6 ارديبهشت 1392

56-خوشگل مامان این شکلی میشه؟؟ - حال مامانی این روزا....

سلام به نینی ناز مامان یا بهتره بگم به پسر ناز مامان!! عزیزم این چند وقته حالم اصلا خووووووب نبود..... همین الان هم به زور دارم مینویسم و تنها چیزی که منو پای نت کشوند زلزله ی بوشهر و خبر گرفتن از سلامتی فریبا دوست خوبم و دخمل نازش سارینا بود از وبلاگ قرتی خانوم، خداروشکر میکنم که جفتشون سالم هستن.... دیگه اینکه دلم برای تک تک دوست های خوبم کللللللللللللللللی تنگیده.... یک عالم خبر دارم و اتفاق های جدید که قول میدم سر فرصت و به محض اینکه بهتر بشم بیام و بنویسمشون... نمیخوام نفوس بد بزنم ایشالله که چیزی نیست....اما خیلی سر این بارداری زجر کشیدم.... مامانم همش میگه ...: ای بابا مادر شدنه و همین چیزاش دیگه!!! ...
22 فروردين 1392

53-اولین پست رسمی بهترین سال زندگیم:۱۳۹۲

سلام فلفل دلمه ای مامان ، قربونت برم من که هر روز داری بزرگتر و قشنگ تر و دلربا تر میشی! عزیزم بعد از ۱۰ رو دارم وبت رو آپ میکنم و ی عالم حرفای ناگفته دارم ، نمیدونم چجوری بگم و از کجا شورو کنم. ای خدا نعمت ها و لطف هاتو شکر که از اول این سال جدید همش واسمون اتفاق های خوب افتاده و سال ۹۲ یکی از قشنگترین و رویایی ترین سال تمام زندگیم میشه! اول از همه امیدوارم که امسال سال نینی دار شدن دوست های خوبم باشه که هر لحظه واسشون دعا میکنم ، امیدوارم که خدای مهربونمون امسال چندتا از قشنگترین و زیباترین و معصوم ترین و پاکترین فرشته هاشو به دوست های عزیزم شیما جون ، زینب جون و فرزانه جون و زهرا جون و همینطور تمام مامانای ...
12 فروردين 1392

52-بخونید و حتما نظرتون رو بگید

سلام به همه ی دوست های عزیزم و سلام و صد سلام به جوجولوی خوشگلم اول از همه عیدتون مبارک!!!! واستون از صمیم قلبم بهترینها رو میخوام و برای تک تک  کسایی که میشناختمشون با اسم و اونایی که نمیشناختم ، سر سفره ی هفتسین و لحظه ی تحویل سال دعا کردم. راستش نمیخواستم تا قبل از اینکه تعطیلات  تموم شه آپ کنم  ، اما دیدن یک کامنت از ی نفر مجبورم کرد تا این پست رو در اولین فرصت آپ کنم، یک نفری که ۹۸ درصد میدونم که کی هست روز سوم عید لطف کردن و بهم ی کامنت جالب دادن که نمیتونم بگم از خوندنش ناراحت نشدم چون دروغه ..... چند دقیقه فقط همینجوری مونده بودم که چرا باید همچین کاری بکنه؟ انگار که من دشمن خونی پدرشم و جای ک...
12 فروردين 1392